بنام حق
در سفر زمان که در سال ۹۱ داشتم، همان سفری که مقصد و مبداء روح خود را دیدم، سر آغاز آفرینش خود را دیدم، و رخدادهای مابین آغاز و پایان خود را دیدم، در آن عالم رویا، نظاره گر مقطعی بودم که آشا با سواران خود که 1 بودند بر جهان تاریک میتاختند، جهان تاریک جهان زیرین بود، مانند یک غاری دراز، سواران که به نیمه راه رسیدند و هنوز نیمی از راه مانده بود که به انتها برسند رخدادی پیش آمد، ناگهان دریچه ای از بالا گشوده شد و آشا به بالا پرتاب شد.
تک درختی در بالا قرار داشت و آشا از جهان زیرین و تاریک به جایگاه بالا و روشن عظیمت کرد.
گویا این حرکت، ریشه ی آفرینش بود، و امروز بسیاری از رخدادها از همان ریشه نشات میگیرد و باز تکرار میشود.
سواران نور در نیمه ی راه به بالا صعود میکنند.
من از همان تصویرِ عالم رویا، نقشی کشیدم: 1 اسب و یک سوار و جهان تاریک زیرین و دریچه و جهان بالا.
نا گفته نماند در آن نقش، اسب های پشت سر را بی سوار کشیدم.
۲۹ تیر ۱۴۰۰
.مازیار.
برچسب:
نویسنده: آروین رحیمی