" بنام اهورا "
" سه گانه "
قبل از انقلاب 57 ، تو خاندان ما (پدری و مادری) ثبت تصویر از اعضای خانواده خیلی مرسوم بود، توی خونه ی ما هم بچه هایی که قبل از انقلاب متولد شدن و دوران کودکی شون به همون زمان مختص میشه عکس های زیادی دارن،
ولی ما !
مایی که بچه ی انقلاب هستیم و کودکی مون از دوران جنگ گذر کرده اصلن هیچکس به فکر ثبت تصویر ازمون نبود! تعدادی مختصر عکس از دوران کودکی من (مازیار) وجود داشت که البته به جز چند عدد مابقی مفقود (ربوده) شدن، از دوران نوزادی خودم هیچ عکسی ندیده بودم، تا وقتی که تو سنین اوایل نوجوانی ام در آلبوم خونه ی خاله ام برای نخستین بار به دو عکس از اون دوران بر خوردم که در نهایت یکی از اون دو تا رو با دستان خودم از آلبوم جدا کردم و به خونه آوردم که تا الان نزد خودم محفوظ مونده، عکسی که زمینه ای سبز داره و روی گلها گذاشتنم و دستی که هوامو داشت هم در کنار من توی تصویر ثبت شده، و عکس دومی که اقدام به برداشتنش نکردم عکسی بود که از من و اتومبیل مزدا گرفته شده بود.
عکس هایی که توی اون آلبوم بود تنها عکس هایی بود که تا کنون از دوران نوزدای خودم دیدم و تصاویرش در حافظه ام ثبت شده بود و این چند عکس در یک برهه ی زمانی و با فاصله ای کم از هم گرفته شد و به این زمان و رخداد مربوط میشه که:
در سال 58 به یمن تولد من خانواده تصمیم می گیرن که ماشین جدیدی خریداری کنن،
در سالهای دورتر که اولین فرزند خانواده متولد شده بود پدرم اتومبیل ژیان خریداری میکنه که بعد ها می فروشه و چند ماهی پس از تولد من پدر و مادرم به همراه خاله و دو تن از آشنایان منو به اصفهان می برن و در اون شهر یک اتومبیل سواری "مزدا" برنگ آبی می خرن و همگی به سمت مازندران حرکت میکنیم، و اون عکس های دوران نوزادی ام در همون سفر به ثبت میرسه که یکی روی سبزه ها نشسته ام و اونیکی روی ماشین یعنی در آغوش مزدا.
من از اون ماشین زیبا هیچ خاطره ای در ذهن ندارم بدلیل اینکه در سالهای آغازین جنگ ایران و عراق خودرو به فروش میره، ولی از دوران کودکی یکبار به یاد دارم که یکروز یک ماشین مزدای آبی رنگ توی کوچه مون اومده بود و جلوی خونه مون پارک شده بود، دیده بودم که پدرم ماشین رو ورانداز میکنه و هی ناچ ناچ میکنه! منم با تعجب ازش پرسیدم: بابا این ماشین کیه؟ پدرم گفت: قبلن مال ما بود ولی فروختیمش، وقتی دست ما بود خیلی تمیز بود و اینطوری داغون نبود.
خلاصه : من فقط یکبار اون مزدا رو از نزدیک به چشم دیده بودم که اونهم خودش به دیدارمون اومده بود و یکبار هم عکسش رو در همون آلبوم که اتفاقن تنها تصویر ثبت شده از ماشین بود که منهم در آغوشش قرار داشتم،
این دو عکس چونکه تنها تصاویر دوران نوزادی ام بود که دیده بودم برام خیلی عزیز بودن که یکی رو خودم حفظ کردم و اونیکی رو در ذهنم به خاطر سپردم تا سالیان سال همیشه با حسرت در خاطرم پلی میزدم بین خودم و اون عکس دور از من!
پس از سالها که تصمیم گرفتم از روی عکس برای خودم کپی بردارم و وقتی سراغش رو از خاله ام گرفتم اون گفت:
"سالهاست که آلبوم رو توی خونه ندیدم حتا یکبار توی انباری رو هم گشتم چشمم نخورد، ولی اون عکسی رو که دنبالش هستی فکر نکنم دیگه توی آلبوم باشه و من آخرین بار که آلبوم رو دیده بودم اون عکس اونجا نبود و احتمالن کسی اونو برداشته."
حالا نکته اینجاست که من ـ مازیار، فقط یکبار چشمام به دیدن اون عکس روشن شده بود
و تو این سالها همیشه حسرت اینو میخوردم که چرا خودم هر دو تا رو بر نداشتم! و من مونده بودم و یک عکس از دوران نوزادی ام روی گلها با نگاهی عجیب و مستقیم به دوربین عکاسی و تنها یک خاطره از عکسی گمگشته، و احساسی همچون یعقوب به یوسف...
شاید عکسی از دوران نوزادی و کودکی ام در کوشه کناری نزد فامیل بخصوص پدری ام وجود داشته باشه ولی من تا الان چیزی ندیدم، در گذشته خیلی ها از بستگان و دوستان خانوادگی مون عکس های مارو به سرقت می بردن، بعد از انقلاب و بخصوص دوران جنگ رفتار خانواده هم تغییرات زیادی کرده بود و مسئله ی جنگ و حضور برادرهام تو جنگ حواس پدر و مادرم رو از ما و خیلی موضوعات پرت کرده بود و خیلی از چیزها از درجه ی اهمیت افتاده بودن و یا رها شده بودن.
...
بالاخره زمان گذشت و گذشت تا اینکه در آذر ماه 36 سالگی ام، همین چند روز پیش درعصر روز جمعه 27 آذر 94 ، که تنها تو حال خودم بودم چشمم به دیوان حافظ افتاد که روی میز چوبی سیار جلوی دریچه ی کولر قرار گرفته بود ،کتاب رو برداشتم تا تفألی بزنم که زنگ موبایلم صدا کرد و گوشی رو برداشتم، پشت خط مادرم بود که از خونه ی تنها خواهرش تماس گرفته بود و گفت:
دارم میام ـ تو خونه هستی؟
گفتم: هستم،
بعد از مکالمه درب دوم اتاقم که رو به ایوان قرار گرفته رو باز کردم و در جایگاه همیشگی خودم که رو به غروب خورشید و در جهت تقریبی دماوند قرار میگیره نشستم، یادی از روان حافظ کردم و تفألی زدم که این غزل اومد:
" گر دست دهد خاک کف پای نگارم ... "
در دیوانی که من از حافظ دارم این غزل شماره 316 نوشته شده که ظاهرن در کتاب های دیگه و اینترنت شماره ی دیگه ای محسوب میشه، در انتهای شعر در قسمت تعبیر اینچنین نوشته بود که:
"" اگر دوست دیدارش را با شما تازه کند خاک کف پایش را سرمه چشمان خویش خواهی کرد و خویشتن را چون پروانه ی به گرد شمع فدای او خواهی کرد زیرا سالها منتظر چنین فرصتی بودی که به وصال او موفق شوی.""
پس از خوندن این، ساعتی نگذشت که مادرم به خونه بازگشت ، نایلونی رو که تو دستش بود بمن داد و گفت اینارو خاله فرستاد، نایلون رو باز کردم و دیدم توش سه چیز هست، یک ظرف آش کشک، یک سررسید سال 92 و یک آلبوم کهنه و قدیمی، گفتم این چیه؟ گفت:
اینو خاله داد و گفت مازیار دنبال این آلبوم می گشت و بهش بگو هر عکسی رو میخواد از روش کپی بگیره،
نمی تونم توصیف کنم که وقتی فهمیدم این همون آلبوم هست اون لحظه چه احساسی بهم دست داد، بی معطلی آلبوم رو باز کردم و فقط بدنبال کودک و مزدای آبی گشتم و چشمهام در عین سرعت با دقت و ولع صفحه به صفحه ی آلبوم رو ورق زد و چیزی نیافت،
آره،، راست بود، دست دیگه ای قبل از من به اون عکس رسیده بود،
منهم امیدم رو از دست دادم و در عین این ناامیدی چیزی جلوی چشمهام به نمایش در اومد که اصلن منتظرش نبودم و مثل هوایی تازه برای تنفس از دریچه ی ناپیدایی بود،
تصویر سومی از همون سلسله عکسها ! یعنی علاوه بر اون دو عکس که به چشمهای من در اومده بود ـ عکس سومی هم وجود داشت که یا ازش بی خبر بودم و یا در حافظه ام نمونده بود، ولی با این تفاوت که تو این عکس در آغوش خاله ام قرار دارم و دوربین در فاصله ای دورتر از اون دو عکس تصویر منو گرفته، و تازه فهمیدم که اون سلسله تصاویر سه گانه بودن.
حالا فهمیدم که در تموم این داستان و اتفاقات دلایل و حکمتی نهفته هست و این داستان نویسنده ای داره که قدرت و حکمت اش فراتر از اراده من هست، و رضای من ـ رضای اوست.
امروز که دومین عکس از اون سه گانه، بی اراده ی من به خونه و خاستگاه خودش و به آغوش صاحب حقیقی خودش بازگشت ـ اگر چه همچون پیراهن یوسف هست ولی منهم تن به حکمت این چرخه ی اسرار آمیز میدم و امید دارم که سومین عکس هم روزی نمایان میشه و مزدا به جایگاه حقیقی خودش باز میگرده.
بدرود
.مازیار. 30 آذر 94
...
پی نوشت:
در این تصاویر مختلف ثبت شده، کودک آدم یکی است، ولی هر یک نشانه ای از شخصیت آفرینشی یی مستقل و البته مرتبط با هم.
جوان ـ روزی در عالم رویا که لحظاتی به گذشته هایی بسیار دورتر از حیات امروزی اش سفر کرده بود، جملاتی از پیرمرد جهان دیده ای شنید که برای همیشه در حافظه اش حک شد، آن پیر گردون کار در پاسخ تردیدهای جماعتی به آنان اینچنین می گفت:
آشا همیشه حق داشت " حق با آشا بود " آشا حق بود
...


برچسب: سه گانه کوکر,سه گانه,سه گانه نیویورک,سه گانه دلار,سه گانه شهر,سه گانه ماتریکس,سه گانه شهر جلد سوم,سه گانه بتمن,سه گانه نیویورک pdf,
نویسنده: آروین رحیمی